تبليغاتX
آز یاشا آزاد یاشا اینسان یاشا ...
 

ارکیم سن دیری قال...)ارک من زنده بمان)
تورک ، نه آذری

 

 

 

   

       هویت طلبان را آزاد کنید.       

          فعالان دانشجویی آزاد باید گردند.           

برای خراب کردن یک "حقیقت"خوب به آن حمله مکنید ، بد از آن دفاع کنید.(دکتر علی شریعتی) ☻☺☻☺هر ملتی که ترقی را با نظرهای لاقید و بی علاقه ملاحظه نماید ،دچار هلاک خواهد شد. (شیخ محمد خیابانی)☻☺☻☺اگر کليسا آلت دست يک حکومت ارتجاعي باشد فساد به منتهي درجه خود رسيده است چرا که اگر کسي دين را نفهمد ولي از آن استفاده نمايد ، بسياري از کارهاي غير اخلاقي را با وجدانيراحت انجام خواهد داد و در اين صورت کليسا به جاي آنکه آلام بشريت را از راه ايمان و احسان تسکين دهد ، آلت دست روحانياني مي شود که علم را به خود منحصر کرده اند و از آن براي توجيه شکنجه هاي سياسي استفاده مي گردد.مانوئل کانت) ☻☺☻☺فقط از فهميدن تو مي ترسند ،اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت ،اگر مثل خر قوي باشي ، بارت مي كنند ، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند .... فقط از فهميدن تو مي ترسند. (دکتر علی شریعتی)☻☺☻☺روح ملت فدای هیچ کس نیست ، ارواح خادمین ملت باید فدای ملت شود. (شیخ محمد خیابانی) ☻☺☻☺دموکراسی ، محصول انسانهای دموکرات است.و بدون آدمیان دموکرات ،ایجاد دموکراسی محال است.دموکراسی ،متکی به آدمیان عقلائی است.کسانی که حاضر نیستند صدای مخالفان خود را بشنوند و کسانی که حاضر به گفتگو نیستند،آنان دموکرات نیستند. (اکبر گنجی) ☻☺☻☺من يانماسام  ، سن يانماسان  ، بيز يانماساق  ،ناسئل چيخار قارانليقلار، آيدينليغا  (ناظم حكمت) ☻☺☻☺کسی که مبارزه میکند ،امکان دارد ببازد.کسی که مبارزه نکند،بازنده هست. (برنولد برشت)

 


  صفحه نخست

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیکی وبلاگ آزاد یاشا   

حداد عادل : کی میگوید اصل 15 اجرا نمی شود؟!

 

حداد عادل در دانشگاه علم وصنعت حجت را بر همه تمام کرد: منظور از اصل 15 آزادی آموزش زبان اقوام در مدرسه نیست، منظور از آن آزادی برای یاد گرفتن زبان اقوام در خانه است.

 

حداد عادل، رییس مجلس شورای اسلامی ایران که به دعوت بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت برای پاسخ به سوالات دانشجویان در مورد عملکرد مجلس هفتم به این دانشگاه آمده بود، با اعتراض دانشجویان آذربایجانی این دانشگاه روبرو شد. دانشجویان آذربایجانی دانشگاه علم و صنعت در سوالی از حداد عادل خواستند که یا در مجلس اقدامی برای اجرای اصل 15 قانون اساسی که خونبهای شهدای آذربایجان و سایر ملل ساکن در ایران است انجام شود یا این اصل از قانون اساسی حذف گردد.

حداد عادل در پاسخ دانشجوی آذربایجانی اظهار داشت که هم اکنون اصل 15 اجرا می شود و منظور از آن آموزش به زبان مادری در مدارس نیست، منظور این است که اقوام آزادند در خانه های خود به زبان خودشان حرف بزنند! متن کامل سوال دانشجوی آذربایجانی از حداد عادل بدین شرح است:

 

با سلام خدمت ریاست محترم مجلس شورای اسلامی و حضار محترم

آقای دکتر! آیا به قانون اساسی کشورمان و تمامی اصول آن اعتقاد دارید؟

(حداد عادل: بلی)

آیا قبول دارید همه اصول قانون اساسی لازم الاجرا می باشند؟

(حداد عادل: بلی)

آقای حداد عادل! اصل 15 قانون اساسی می گوید: آموزش زبان اقوام ایرانی در کنار زبان فارسی آزاد می باشد. آیا قبول دارید این اصل تمام اقوام ایرانی و ما آذربایجانیها را برای آموزش زبان مادریمان آزاد گذاشته است؟

(حداد عادل: بلی)

پس این کدامین قانون نانوشته ای است که ما را از آموزش زبان مادریمان، حتی در حالیکه حاضریم تمام هزینه هایش را بپردازیم، باز می دارد. نمونه کوچکش همین دانشگاه خودمان است که علی رغم تلاش های  صورت گرفته برای دریافت مجوز برای برگزاری کلاسهای ترکی آذربایجانی ، با این جواب روبرو شدیم که چه ضرورتی دارد زبان مادریتان را یاد بگیرید!!! آیا اصولا ایشان در آن جایگاه هستند که این ضرورتها را تعیین کنند.

آقای دکتر در تمام ادوار مجلس هیچ اقدامی جهت اجرایی کردن این اصل صورت نگرفته است.

با توجه به تمام این موارد، و با توجه به این که اصل 15 هیچ گونه ضمانت اجرایی ندارد، این اصل چیزی جز یک ژست سیاسی در برابر جوامع بین المللی نبوده و ابزاری برای سرکوب خواسته های برحق اقوام ایرانی می باشد و بدترین نوع توهین به شعور آنان محسوب می شود. لذا از حضرتعالی تقاضا داریم که طرح اولیه حذف این اصل از قانون اساسی را فراهم کنید تا بیش از شاهد توهین به شعورمان نباشیم.

 

اظهارات حداد درمورد اصل ۱۵ در دانشگاه علم و صنعت

من از این دوست عزیزمان سوالی دارم، شما خودتان که قطعا به زبان ترکی حرف می زنید و این زبان را بلد هستید، درست است؟ پس می شود نتیجه گرفت که شما به این زبان آموزش دیده اید. ما مخالف آموزش به زبان ترکی نیستیم، کسی که در یک خانواده ترک متولد می شود، خب ترک می شود دیگر.فارس که نمیشه، ترک میشه(!!!). شما هر کاری بکنید این شخص که در خانواده ترک زبان متولد شده و پدر و مادرش با او به زبان ترکی حرف می زنند، نمی توانید ایشان را فارس کنید. ایشان ترک هستند و خودشان را ترک می دانند. من باز تاکید می کنم که نظام جمهوری اسلامی با آموزش به زبان ترکی مخالف نیست، ولی در زمان های گذشته یعنی قبل از انقلاب، نوشتن به زبان ترکی و داشتن کتاب به زبان ترکی جرم محسوب می شد، ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دوست تان عزیز باید بدانند که در سایه این نظام چه خدمات شایانی به اقوام شد. یعنی شما الان علاوه بر این که می توانید ترکی حرف بزنید، این نظام به اقوام شبکه تلوزیونی و رادیویی داده است و اقوام به زبان خودشان روزنامه دارند و کتاب می نویسند ولی در زمان انقلاب هیچ کدام از این ها نبوده است. پس ما مخالف زبان اقوام نیستیم. ولی اینکه نظام جمهوری اسلامی بیاید در مدارس در کنار زبان فارسی‌‌٬ زبان ترکی و زبان سایر اقوام را تدریس کند، این قطعا به ضرر وحدت ملی است(!) (چندین نفر از حاضران در سالن: کدام وحدت ملی؟) خوب شما وقتی به مناطق مختلف ایران سر می کشید مثلا می روید به خوزستان یا بلوچستان، وقتی می بینید همه به فارسی حرف می زنند، این نمادی از وحدت ملی است و باعث می شود مردم ایران خودشان را یک ملت واحد بدانند.

باز من به عنوان رییس مجلس تاکید می کنم که نظام جمهوری اسلامی مخالف آموزش به زبان اقوام نیست. برایتان مثالی می زنم. در دانشگاه تبریز خب کسانی می خواستند زبان ترکی را یاد بگیرند، درخواست دادند، معلم ترکی(!!!) آوردند و کلاس ترکی راه انداختند(!!!).

البته خب دوستان عزیزمان در صحبت هایشان گفتند مسئولین دانشگاه مجوز کلاس ترکی نمی دهند، با توجه به اینکه این مسئله منع قانونی ندارد و نظام جمهوری اسلامی مخالف آموزش به زبان اقوام نیست، از مسئولین امر (با اشاره به جبل آملی، رییس دانشگاه) می خواهم که مجوز کلاس ترکی را صادر کرده و امکانات لازم را در اختیار دوستان قرار دهند.

 

حاشیه ها:

از ابتدای خوانده شدن سوال توسط دانشجوی آذربایجانی تا انتهای آن، حدادعادل می خندید، به حالتی که گویی سوال را جدی نمی داند و مسئله مهمی برایش نیست.
در طی پاسخ حدادعادل به سوال دانشجوی آذربایجانی، از تمام سالن صدای اعتراض دانشجویان آذربایجانی به اظهارات حدادعادل بلند بود.
در انتهای اظهارات حدادعادل، تعدادی از دانشجویان آذربایجانی در اعترض به گفته های رییس مجلس و برای اینکه معنای آموزش را به او متذکر شوند، قصد داشتند به روی سن رفته و حرف بزنند که محافظان حداد جلوی آنان را گرفته و به سر جای خود بازگرداندند.

     

    به نقل از وبلاگ نشریه گونش (نشریه دانشجویان آذربایجانی دانشگاه علم و صنعت) http://www.gunashdargi.blogfa.com

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    دکتر صباغ .انتخابی شایسته

     

    دکتر صمد صباغ استاد جامعه شناسی دانشگاه های تبریز  نیز آمد

     

     

     

    وارد کلاس نظریه های جامعه شناسی اش که می شوی با خیل عظیمی از دانشجویان مواجه می شوی که تعدادشان بیش از ظرفیت عادی کلاس به نظر می رسند . بله اینها دانشجویانی هستند که به صورت مهمان و از روی علاقه در کلاسهایش حاضر می شوند و از علم و بیان شیوای استاد بهره  می جویند . به حضور و غیاب اعتقادی ندارد و معتقد است که دانشجو فقط به خاطر درس و علم باید در کلاس حاضر شود و نه به خاطر ترس از حضور و غیاب . و این علت حضور دانشجویان دیگر حتی از رشته های دیگر (فیزیک . عمران .ریاضی . حسابداری. اقتصاد و ...) در کلاس  های وی می باشد.

    در راهروهای دانشگاه . محوطه و هرجا که باشد همیشه تعدادی از دانشجویان همراه او هستند .  از نزدیک دیده ام بعضی مواقع حتی به خاطر پاسخ به مراجعینش حتی در زمان آنتراک هم در کلاس می ماند و دوباره به کلاسش ادامه می دهد. چهره محبوبی است در میان دانشجویان . علاقه زیادی به میز و مقام ندارد . وقتی خبر کاندیدا شدنش را شنیدم خیلی تعجب کردم چون اصلا با روحیاتش سازگار نیست اما میشود علت این حضور را فهمید و آن فقط :

    احساس مسئولیت در مقابل مردم و جامعه است که شخصی با روحیات دکتر را وادار به حضور در چنین عرصه ای کرده است .

    درد کشیده است و درد جامعه و مردم را از نزدیک لمس و احساس کرده است .درد جامعه و مردمش را خوب میداند . من که از ته قلبم به صداقتش ایمان دارم و امیدوارم مردم تبریز این بار مردی چون او را به صندلی های سبز بهارستان بفرستند تا برای این شهر و مردم و این کشور تاریخ ساز شود.

    با تشکر از : چار زندان

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    آنا دیلی گونی

     

    آخرین درس

    آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلم واقع گردم؛ علی الخصوص که معلم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم.هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه ای داشتند.این همه ، خیلی بیش تر از قواعد دستور ، خاطر مرا به خود مشغول می داشت اما در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب ، راه مدرسه را پیش گرفتم.

    وقتی از پیش خانه ی کدخدا می گذشتم ، دیدم جماعتی آنجا ایستاده اند و اعلانی را که بر دیوار بود ، می خواندند.دوسال بود که هر خبر ملال انگیز که برای ده می رسید ، از این جا منتشر می گشت.از این رو من – بی آن که در آنجا توفقی کنم – با خود اندیشیدم که « باز برای چه ما خوابی دیده اند؟ » آن گاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام ، خود را به مدرسه رساندم.

    در مواقع عادی ، اوایل شروع درس ، شاگردان چندان بانگ و فریاد می کردند که غلغله ی آن ها به کوی و برزن می رفت. با آواز بلند درس را تکرار می کردند و بانگ و فریاد برمی آوردند و معلم چوبی را که همواره در دست داشت ، بر میز می کوبید و می گفت:«ساکت شوید!»آن روز هم من به گمان آن که وضع همان خواهد بود ، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمه ی شاگردان آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی آن که کسی متوجه تاخیر ورود من گردد ، بر سر جای خود بنشینم اما بر خلاف آن چه من فکر می کردم آن روز چنان سکوت و آرامش در مدرسه بود که گمان می رفت از شاگردان هیچ کس در مدرسه نیست.

    از پنجره به درون کلاس نظر افکندم؛ شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلم با همان چوب رعب انگیز که همواره در دست داشت ، در اتاق درس قدم می زد.لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم.پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می بردم اما دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم ؛ لیکن معلم ، بی آن که خشمگین و ناراحت شود ، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت:«زود بیا سر جایت بنشین؛نزدیک بود درس را بی حضور تو شروع کنیم.»

    از کنار نیمکت ها گذشتم و بی درنگ بر جای خود نشستم.وقتی ترس و ناراحتی من فرونشست و خاطرم تسکین یافت ، تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن ، لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید ، بر تن کرده است.گذشته از آن ، تمام اتاق درس را ابهت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است ، فرا گرفته بود ، اما آنچه بیش تر مایه ی شگفتی من گشت ، آن بود که در انتهای کلاس بر روی نیمکت هایی که در مواقع عادی خالی بود ، جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخدا و مامور نامه رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می آمدند . پیرمردی که کتاب الفبای کهنه ای همراه داشت ، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می نگریست.

    هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم ، معلم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم اما سخت ، که هنگام ورود با من سخن گفته بود ، گفت:«فرزندان ، این بار آخر است که من به شما درس می دهم.دشمنان حکم کرده اند که در مدارس این نواحی ، زبانی جز زبان خود آن ها تدریس نشود.معلم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان مادری شماست که امروز می خوانید.از شما خواهش دارم که به درس من درست دقت کنید.»

    این سخنان مرا سخت دگرگون کرد.معلوم شد که آن چه بر دیوار خانه ی کدخدا اعلان کرده بودند همین بود که : «از این پس به کودکان ده آموختن زبان محلی ممنوع است.» آری این آخرین درس زبان مادری من بود.مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدر تاسف خوردم که پیش از آن ساعت های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آن که به مدرسه بیایم ، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم.کتاب هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال انگیز می نمود ، دستور زبان و تاریخی که تا این این زمان به سختی حاضر بودم به آن ها نگاه کنم ، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آن ها به سختی ناراحت و متاثرم می کرد.درباره ی معلم نیز همین گونه می اندیشیدم.اندیشه ی آن که وی فردا ما را ترک می کند و دیگر او را نخواهیم دید ، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم ، از صفحه ضمیرم یک باره محو کرد.معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس های نو خود را بر تن کرده بود و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای کلاس نشسته بودند.گفتی تاسف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می رفت که این جماعت به درس معلم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه روزی و مدرسه داری و خدمت گزاری قدردانی کنند.

    در این اندیشه ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند.می بایست که برخیزم و درس را جواب بدهم.راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس دستور را که بدان دشواری بود ، از بر بخوانم اما در همان لحظه ی اول درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرات نکردم سر بردارم و به چشم معلم نگاه کنم.

    در این میان ، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می گفت:

    «فرزند ، تو را سرزنش نمی کنم ؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است.آدمی همیشه به خود می گوید ، وقت باقی است ، درس را یاد می گیریم اما می بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد . افسوس؛بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم.اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته اند ، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند:«شما چگونه ادعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آن که زبان خود را نمی توانید بنویسید و بخوانید؟»

    با این همه ، فرزند ، تنها تو در این کار مقصر نیستی.همه ی ما سزاور ملامتیم.پداران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده اند و خوش تر آن دانسته اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیش تر به دست آورند.من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟آیا به جای آن که شما را به کار درس وادارم ، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام؟ و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می افتاد ، شما را رخصت نمی دادم تا در پی کار خویش بروید؟

    آن گاه معلم از هر دری سخن گفت و سرانجام،سخن را به زبان مادری کشانید و گفت :«زبان ما در شمار شیرین ترین و رساترین زبان های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش هم چنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد ، تا وقتی که زبان خویش را هم چنان حفظ می کند ، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.» آن گاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت .تعجب کردم که با چه آسانی آن روز درس را فهمیدم.هرچه می گفت به نظرم بسیار آسان می نمود.گمان دارم که پیش از آن هرگز بدان حد با علاقه درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن ، با چنان دقت و حوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مرد نازنین می خواست پیش از آن که ما را وداع کند و درس را به پایان برد ، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همه ی معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

    چون درس به پایان آمد ، نوبت تحریر و نوشتن رسید.معلم برای ما سرمشق هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آن ها عبارت «میهن ، سرزمین نیاکان ، زبان مادری»به چشم می خورد.این سرمشق ها که به گوشه ی میزهای تحریر ما آویزان بود ، چنان می نمود که گویی در چهار گوشه ی کلاس ، درفش و بیرق ملی ما را به اهتزاز درآورده باشند.نمی توان مجسم کرد که چطور همه ی شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند.در آن سکوت و خموشی جز صدای قلم که بر کاغذ کشیده می شد ، صدایی به گوش نمی آمد.بر بام مدرسه کبوتران آهسته می خواندند و من در حالی که گوش به ترنم آن ها می دادم ، پیش خود اندیشه می کردم که آیا این ها را مجبور خواهند کرد که سرود خود را نیز به زبان بیگانه بخوانند؟

     

    گاه گاه که نظر از روی صفحه ی مشق خود برمی گرفتم، معلم را می دیدم که بی حرکت بر جای خویش ایستاده است و با نگاه های خیره و ثابت ، پیرامون خود را می نگرد؛تو گفتی می خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود ، در دل خویش نگاه دارد.فکرش را بکنید!چهل سال تمام بود ، که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود.تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود ، این بود که میزها و نیمکت ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی رنگ گشته بود و نهالی چند که که وی در هنگام ورود خویش در باغ کاشته بود ، اکنون درختانی تناور شده بودند.چه اندوه جان کاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و تنها حیاط مدرسه بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید.

    با این همه ، قوت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد .پس از تحریر مشق ، درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند.در آخر اتاق ، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خود در آن می نگریست ، با کودکان هم آواز گشته بود و با آن ها درس را با صدای بلند تکرار می کرد.صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می داد و هوس می کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند.

    در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرا رسید و در همین لحظه ، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین باز می گشتند ، در کوچه طنین افکند.معلم با رنگ پریده از جای خویش برخاست .تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پر مهابت و با عظمت جلوه نکرده بود.گفت:

    «دوستان ، فرزندان ، من...من...»

    اما بغض و اندوه ، صدا را در گلویش شکست.نتوانست سخن خود را تمام کند.سپس روی برگردانید و پاره ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می لرزید ، بر تخته سیاه این کلمات را با خطی واضح نوشت:« زنده باد میهن! »

    آن گاه همان جا ایستاد؛سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید ، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد.بروید،خدا نگهدارتان باد!»

     

     

    آفونس دوده - قصه های دوشنبه

    یاشاسین آنا دیلیم

    یاشاسین تورکی دیلیم

    یاشاسین آنایوردوم

    یاشاسین آذربایجانیم

    (زنده باد زبان مادریم

    زنده باد زبان ترکی ام

    زنده باد وطنم

    زنده باد آذربایجان)

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    قهرمان لار اؤلکه سی

     

    قهرمان لار  اؤلکه سی

     

    سئل کیمی  آخمــاقدادیر ، وئرمیر آمان  گؤز  یاشـــلاریم

    یوخ  خبـر هاردا  قالـیب ، ایستــکلی   قان  قارداشــلاریم

    بیــرده  گورسـم  اؤلمـه رم  یاتمیش   عَلم لــر   قوْوزانیب

    شوق دان  بو   یـول  ، آمان   وئرمیر  آخان  گؤز یاشــــلاریم

    باش باشا  چاتمیشدی گؤردوم  غنچه نین  یارپاقـــلارین

    دوشدو  بیردن  یادیما  جان  بیر  قالیـــب   یولداشــلاریم

    بیرنفر  یوخــدور  اوره ک  سرّیـن  بیــان  ائتمــک  اوچــون

    قالدیـلار  یــــارب   هایــاندا   مهربـــان   سیــرداشـــلاریم

    فیکردن آلنیم  قیریشمیش ، قاشلاریم  دوشموش  دویون

    قاش قاباغیم ساللانیب ، دوشموش گؤز  اوسته قاشلاریم

    قهرمانــــلار اؤلکه سی  ، اُود  یــوردو   ،  آذربایجــــانــــام

    قوملاریم  مرجـان کیمی  ، لـعل   بدخشان    داشـــلاریم

    قانلـــی   باشـلاردیر  بو    چؤللرده   آچیلمیش    لالــه لر

    پیکریمدن  آیریلــیب  چؤللــرده  دوشـموش    باشـــلاریم

    باش باخـــانلار  یوردویـام  ،  مندن    توکنمز   باشچیلیـق

    بیرجه  باش  آیریلسا  مندن ، قوْوزانار   مین   باشــلاریم

    تَک  منیم  اوغلوم  دئیل   گئتمیش  منی  یالقیز  قویـوب

    من کیمی چوخ وار  اوره ک  داغلی  یاشید یولداشــلاریم

    دونیانی  وئرسیزده  ، کؤنلوم  تکجه  شاد  اولماز  منیـم

    اوندا  شاد اوللام  گؤرم کی  شاددیلار  تای – توشـلاریم

    « یـالقیــز »

     

     

     

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    یاکاموز

     

     

    انستیتوی روابط خارجی آلمان اعلام کرد:

    یک کلمه تورکی

     بعنوان زیباترین کلمه جهان در سال 2007 انتخاب شد

    آلمان- دویچه وله(DW): کلمه چینی "هولو"(hulu) به معنای "خر و پف کردن" و"ولنگتو" (volongoto)، که در زبان آفریقایی لوگاندا به معنی "بی‌نظم" است، به ترتیب در جایگاه دوم و سوم قرار گرفتند.رادیو دویچه وله گزارش داد: انستیتوی روابط خارجی آلمان در ماه اوت کلمه ترکی "یاکاموز" را به عنوان "زیباترین کلمه جهان در سال ۲۰۰۷" معرفی کرد. واژه‌های "هولو" و ‌"ولنگتو" دوم و سوم شدند. روز ۲۷ اکتبر از برندگان در برلین تقدیر می‌شود.

    تابستان امسال مسابقه‌ای با عنوان "زیباترین کلمه در جهان" توسط انستیتو‌ی روابط خارجی آلمان در اشتوتگارت برگزارشد. هیئت داوران از بین حدود ۲۵۰۰ کلمه ارسال شده، کلمه‌ی "یاکاموز" (Yakamoz)، به معنای "انعکاس ماه در آب" را انتخاب کرد . در این مسابقه نزدیک به ۶۰ کشور شرکت داشتند. کلمات آلمانی در این مسابقه عبارت بودند از: "فرنوه"(Fernweh)، "کویچ‌فیدل" (Quietschfidel) و "هایل‌بوت‌شنیتشن"(Heilbuttschnittchen) که معنای آنها به این ترتیب است: "دلتنگی برای سفر به دوردست"، "آدم سرحال و شلوغ" و "نانی که در آن تکه‌های ماهی وجود دارد".

    کلمه چینی "هولو"(hulu) به معنای "خر و پف کردن" و"ولنگتو" (volongoto)، که در زبان آفریقایی لوگاندا به معنی "بی‌نظم" است، به ترتیب در جایگاه دوم و سوم قرار گرفتند.این مسابقه که به مناسبت "سال علوم انسانی" برگزار شد، در روز ۳۱ آگوست به پایان رسید.

     

    قایناق:میللی شورا

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    BU KANI DURDURUN

     

    BU KANI DURDURUN

    Her taraf kan kan kan.. her taraf şehit yası

    Ya bir ana ya bir dul ya yetim ağlaması

    İşte bu Türkiye'nin bugünkü manzarası

    Yetmez mi akan kanlar,yetmez mi sönen ocak?

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Devletin kaderini elinde tutan beyler

    Şehitlerin ardından bol nutuk atan beyler

    Artık lafı bırakın,yanıyor vatan beyler!

    Bu yangını, vahşeti kim sona erdirecek?

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Boş lafa doyduk beyler! Soyunuz söndü mü hiç? !

    Hiç evlat verdiniz mi? Bağrınız yandı mı hiç? !

    Askerdeki oğlunuz tabutta döndü mü hiç? !

    Hiç acı çektiniz mi yürekler yardıracak?

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Buna terör demeyin, diyene şaşıyoruz

    Terör derken taa baştan hataya düşüyoruz

    Ne terörü efendim, bir savaş yaşıyoruz

    Savaş! Evet savaş bu PKK bir oyuncak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Bu savaşı görmeyen gözleri suçluyoruz

    Eşkiya, terör gibi sözleri suçluyoruz

    Devleti değil amma sizleri suçluyoruz

    Sizsiniz toparlayıp, derleyip, derdirecek.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Asker, polis, özel tim görevini biliyor.

    Görevini bilmeyen geriye kim kalıyor?

    Siyasiler aksaklık bütün sizden geliyor

    Millet sizi takipte, takibi sürdürecek.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Özel timden bahsettik gitmeyelim uzağa

    Mesela özel timi kimler aldı kızağa

    Kim düşürdü devleti böyle adi tuzağa

    Şimdi çıkıp kim bunu hayıra yorduracak

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Saysam şimdi bitmez ki yaptığınız gafları

    Pkk' ya çok özel çıkartılan afları

    Kiminizin ağzında federasyon lafları

    Bu laflar başınıza çok çorap ördürecek

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    İşte böyle hepiniz ayrı telden çalarsa

    Polisin tuttuğunu mahkemeler salarsa

    Mahkum ceza evini tünel açıp delerse

    Bu yarayı başka kim saracak, sardıracak?

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Demokratik çözümmüş, CMUK'muş,falan, filan

    Demokratik yollarla savas mı olur ulan?

    Artık lafı bırakın plan yapılmış plan

    El alem yurdumuza baska yurt kurduracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    İki yol var efendim, iki yol tartılmalı:

    Ya verip kurtulmalı, ya vurup kurtulmalı.

    Hiç vatan verilir mi? bu vatan Türk'ün malı!

    O zaman tek yol kaldı:hasmı olan vuracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Ne zaman ki kararlı, kesin bir yol izlenir

    Tespit sağlam yapılır, yapılan da gizlenir

    Çok sürmez bu çakallar bir ayda temizlenir

    Ah ulan ah sizdeki fırsat bizde olacak...

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Ne yapıyor bu itler? sınırı geçiyorlar,

    Askerin yeri belli vuruyor, kaçıyorlar,

    Girdikleri bir in var, göğe mi uçuyorlar?

    Bulunmalı bunlara açılan kahpe kucak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Kapatın o bölgeyi Allah kulu girmesin.

    Ne yerli ne yabanci basın yayın görmesin.

    Dizi gibi her akşam televizyon vermesin.

    Gayet sessiz, sedasız, kazınsın köse bucak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Aynı dilden konuşun PKK kalleşine,

    Dağlarin zirvesinde tankın, topun işi ne?

    Özel tim ve komondo takılsın bak peşine,

    Ondan sonra görelim kim kimi kırdıracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Ama batı bozarmış ağzınızın tadını,

    Bozmuş zaten bırakın şu batının adını,

    Yahu vatan gidiyor batının avradını!

    Batı elbet ipe un serecek, serdirecek.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Amerika, Avrupa körüklüyor bak işte,

    İran, Irak, Suriye hepsi aynı bok işte,

    Müslüman Türk'ün dostu yok gardaşım yok işte!

    Düşmanın vazifesi kıracak, kırdıracak,

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Haydi bunlar dışardan, bir de bunun içi var.

    Sayın bakın mecliste PKK'nın kaçı var.

    Biri kancık, bildigim en az yirmi piçi var.

    Çıldıracak gibiyim vallahi çıldıracak!

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Hele bir vekil var ki; devlet maaş veriyor,

    Gardaşı da dağlarda Türk askeri vuruyor.

    Vekilimiz olan da zevkten bıyık buruyor.

    Bu kafada gidersek daha çok vurduracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Meclis Türk'ün girmisler, Türk'ü de kovuyorlar,

    Ne biz Türk'üz diyorlar, ne Türk'ü seviyorlar,

    Milletin meclisinden, millete sövüyorlar,

    Bu meclis bu itleri, ne kadar ürdürecek?

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Dikkat edin milletin ayranı kabarmasın,

    Temennimiz netice şu noktaya varmasın,

    Kehanete lüzum yok eğer bu kan durmasın

    Bu defteri bu millet kendisi dürdürecek

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Türk Milleti bu işe el korsa arkadaşlar,

    Ne Tendürek Dagi'ndan ne de Cudi'den başlar,

    Millet önce meclisi, önce sizleri haşlar.

    Tutumunuz bu işi kötüye vardıracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Kürdü, Lazı, Çerkezi, bir ağacın dalları,

    Bu ağacın adı Türk! daha çoktur kolları.

    Ağaca balta vuran Ermeni'nin dölleri.

    Kürt, kürt ARiF'in gardaşı, bu gardaşlık duracak.

    Ya bu kanı durdurun, ya millet durduracak.

    Ozan Arif

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    ŞEHİTLER ÖLMEZ

     

     

    ŞEHİTLER ÖLMEZ

    Çoğaldı ölüme sevda çekenler
    Bahçesine ilahi aşk ekenler
    Zevkle
    şehadet şerbeti
    yürek yiğitleri dönmezler ki geri...


    Bu dava hak davadır
    Bunu bilelim Sumeyye'lerin Musab'ların izlerinden gidelim
    Dualarımızın başına hep onu koyalm
    Aşktır, sevdadır, bir tutkudur
    ŞEHADET
    .
    Şeytandan nefsini satın almaktır
    Düşün bir cennette ebedi kalmaktır
    Zalimin elinden bilki gül koklamaktır
    Ölürken tebessümle gülmektir
    ŞEHADET
    .
    Gece gündüz hep aşkıyla yanmaktır
    Ölürken cenneti garantiye almaktır
    Bedenini kanla, taprakla yıkamaktır
    Dünyayı gözlerden silmektir
    ŞEHADET
    .
    Ayakların titrememeli
    şehadete giderken
    Senalar yagıyor sana peygamberinden
    Karsılıgı cennetin en guzel yerinden Canını Allah'a satmaktır
    ŞEHADET.
    Kıyam eder karşısında dağlar, taşlar
    Şerefle gider ölüme egilmez başlar
    Şehidin arkasından dokülmez yaşlar
    Ağlamasin analar ayrılık degil vuslattır
    ŞEHADET

     

     

     

    ŞEHİTLER ÖLMEZ

    VATAN BÖLÜNMEZ

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    قهرمان لار اؤلکه سی

     

    قهرمان لار  اؤلکه سی

     

    سئل کیمی  آخمــاقدادیر ، وئرمیر آمان  گؤز  یاشـــلاریم

    یوخ  خبـر هاردا  قالـیب ، ایستــکلی   قان  قارداشــلاریم

    بیــرده  گورسـم  اؤلمـه رم  یاتمیش   عَلم لــر   قوْوزانیب

    شوق دان  بو   یـول  ، آمان   وئرمیر  آخان  گؤز یاشــــلاریم

    باش باشا  چاتمیشدی گؤردوم  غنچه نین  یارپاقـــلارین

    دوشدو  بیردن  یادیما  جان  بیر  قالیـــب   یولداشــلاریم

    بیرنفر  یوخــدور  اوره ک  سرّیـن  بیــان  ائتمــک  اوچــون

    قالدیـلار  یــــارب   هایــاندا   مهربـــان   سیــرداشـــلاریم

    فیکردن آلنیم  قیریشمیش ، قاشلاریم  دوشموش  دویون

    قاش قاباغیم ساللانیب ، دوشموش گؤز  اوسته قاشلاریم

    قهرمانــــلار اؤلکه سی  ، اُود  یــوردو   ،  آذربایجــــانــــام

    قوملاریم  مرجـان کیمی  ، لـعل   بدخشان    داشـــلاریم

    قانلـــی   باشـلاردیر  بو    چؤللرده   آچیلمیش    لالــه لر

    پیکریمدن  آیریلــیب  چؤللــرده  دوشـموش    باشـــلاریم

    باش باخـــانلار  یوردویـام  ،  مندن    توکنمز   باشچیلیـق

    بیرجه  باش  آیریلسا  مندن ، قوْوزانار   مین   باشــلاریم

    تَک  منیم  اوغلوم  دئیل   گئتمیش  منی  یالقیز  قویـوب

    من کیمی چوخ وار  اوره ک  داغلی  یاشید یولداشــلاریم

    دونیانی  وئرسیزده  ، کؤنلوم  تکجه  شاد  اولماز  منیـم

    اوندا  شاد اوللام  گؤرم کی  شاددیلار  تای – توشـلاریم

    « یـالقیــز »

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    بابک اولو ستارام

     

    در پي سهل‌انگاري‌هاي صورت گرفته

    خانه ستارخان در تبريز تخريب شد!!

    خبرگزاري فارس: خانه سردار ملي ايران به دنبال بي توجهي مسئولان امر كه وظيفه حفاظت از ميراث ملي و فرهنگي را دارند در خطر نابودي قرار گرفت.

     

    مسئولین محترم کلاه هایتان را

     

     بالاتر بیاندازید.....!!!! 

     

    نتيجه سردار ملي (ستارخان) امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در تبريز گفت: از زمان كوچ ستارخان به تهران، اين خانه توسط عمه سردار به فردي به نام حميد مسگري فروخته شده كه بعدها با فوت مسگري در چند سال گذشته قبل 700 متر اين خانه در معرض فروش قرار گرفت و اكنون حدود 300 متر باقيمانده اين خانه يك هزار متري نيز در حال تخريب توسط خريدار است.
    به گفته سامي، خانه ستارخان به نصف قيمت فروخته شده و در اين ميان سازمان‌ها و مسئولان مربوطه هيچ واكنشي نشان نداده‌اند.
    گزارش خبرنگار فارس از تبريز همچنين حاكي است، اهالي كوچه ستارخان در كوي اميزخيزي تبريز نيز كه خانه ستارخان در آن واقع است با تهيه و تنظيم نامه شديداللحني از تباني مقاطعه كار سودجو با ميراث فرهنگي و سهل‌انگاري شهرداري منطقه 4 شهر در ويران كردن خانه ستارخان خبر داده‌اند.
    براساس اين گزارش، اهالي و ساكنان كوچه ستارخان تاكيد كرده‌اند، با تلاش اين اهالي و پيگيري‌هاي مكرر، ميراث فرهنگي اين خانه را به عنوان ميراث فرهنگي تعيين كرده بود و بر اساس درخواست مالك براي تفكيك آن مجور صادر كرده بود و مالك مي‌توانست به جز در نقطه‌اي كه خانه ستارخان محسوب مي‌شد، در قطعات ديگر ساخت و ساز داشته باشد و اينك با تباني برخي كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي و مقاطعه كار سودجويي كه اين قطعه را از مالك اصلي به قيمت اندك خريداري كرده ، اعياني قطعه ميراث فرهنگي را نيز تخريب كرده و با استفاده از سهل انگاري شهرداري منطقه در حال از بين بردن خانه ستارخان هستند.
    اين گزارش مي‌افزايد، مردم اين بخش از منطقه تبريز در نامه خود تاكيد كرده‌اند كه شهرداري منطقه 4 و ميراث فرهنگي در جريان امور هستند، ولي اقدامي براي جلوگيري از آن انجام نمي‌دهند.
    برپايه اين گزارش، تخريب خانه ستارخان در حالي صورت مي‌گيرد كه سازمان ميراث فرهنگي مسئوليت مستقيم و قانوني در قبال شناسايي آثار بجاي مانده از چهره‌ها و شخصيت‌هاي تاريخي، فرهنگي و معروف داشته و بايستي از آنها حفاظت كند و با توجه به جايگاه تاريخي و ارزشمند ستارخان در تاريخ مبارزات ملي ـ مذهبي آذربايجان و ايران، ميراث فرهنگي و شهرداري منطقه مي‌بايست از تخريب آن جلوگيري مي‌كردند و اميدواريم مسئولان در قبال مردم و ايندگان پاسخگو باشند.
    گزارش خبرنگار فارس همچنين حاكي است، ستار خان از سرداران جنبش مشروطه‌خواهي ايران و ملقب به سردار ملي است كه در مقاومت تبريز، وي جانفشاني‌هاي بسياري كرد.

     


    گذشته عمارت ستارخان :
     
    خانه ستارخان در گذشته هاى دور محل ستاد فرماندهى مبارزات مشروطه خواهى و نيز جنگ هاى ضداستعمارى ستارخان و نيروهاى وى عليه استعمار روس بود.
    پس از پيروزى انقلاب مشروطه در سال 1285 هـ.ق و عزيمت ستارخان، باقرخان و نيروهاى آنان به تهران، حوادثى در تبريز رخ داد كه موجب شد اين خانه رفته رفته از كانون توجه خارج شده و تا به امروز نيز غربت خود را بازنيابد.
    پس از كشته شدن ستارخان، اوضاع كشور آبستن حوادثى شد كه در نهايت نيروهاى روسيه دوباره در كشور و بخصوص آذربايجان مجال خودنمايى يافته و در نهايت خانه سرداران مشروطه را در تبريز به توپ ببندند.
    صمد سردارى‌نيا، مورخ و پژوهشگر تاريخ معاصر آذربايجان در اين باره مى گويد، از آن جا كه دولت استعمارى روسيه از مبارزات ستارخان و باقرخان بر ضد نيروهاى آنان خاطره خوبى نداشت، 3 روز پس از عاشوراى سال1330 هـ.ق با گلوله‌هاى توپ، خانه اين 2سردار بزرگ مشروطه را با خاك يكسان كرد.اين گفته شايد نشانگر آن باشد كه هم اكنون ديگر اثرى از خانه ستارخان نمانده باشد، اما «نگار عذارى» عروس ستارخان و همسر «يدالله خان» فرزند ارشد ستارخان در اين باره نظر ديگرى دارد.
    وي اعتقاد دارد، خانه ستارخان به دست روسها تخريب شد و از آن عمارت بزرگ، بيش تر بخشهاى نظامى مانند مركز ستاد فرماندهى، محل استقرار نيروها، اسلحه خانه و... مورد حمله قرار گرفت و قسمت اندرونى عمارت از تخريب مصون ماند.
    اين بانوى كهنسال با تأييد اين كه خانه مورد بحث، بقاياى همان عمارت ستارخان است، تأكيد مى كند، اين خانه در طول يكصد سال گذشته دچار تغييرات بسيارى شده است.
    در اين ميان حاج على دروچى كه خانواده وى از حدود 120 سال گذشته در همسايگى عمارت ستارخان اقامت داشته و پدرش «آقاباباخان» از همراهان قشون ستارخان بوده است، مى گويد: در سال1352خانه ستارخان به دليل رسيدگى نكردن و شكستن ديوارها تخريب و عقب كشى شد.
    وى مى افزايد: در همان سالها همه اسناد و مداركى را كه از گذشته مانده بود جمع آورى و مراجعات مكررى به اداره ميراث و شهردارى داشته ام تا نسبت به خريد و احياى اين بنا اقدام شود، اما پس از30 سال، اين تلاشها به نتيجه نرسيده است.
    نتيجه تلاشهاى حاج على دروچى تا حدودى مثبت بوده چرا كه در نهايت، ميراث فرهنگى استان در سالهاى گذشته با ارسال كارشناسان خود ضمن تأييد صحت تاريخى بودن اين خانه، نقشه جامع عمارت اصلى ستارخان را تهيه كرده تا شايد در سالهاى آينده اقدام به خريد و بازسازى آن شود.
     

    خانه قديمي ستارخان در تبريز

    تخريب منزل ستارخان،سردار ملي ايران در آذربايجان شرقي

    تخريب منزل ستارخان،سردار ملي ايران در آذربايجان شرقي

    تخريب منزل ستارخان،سردار ملي ايران در آذربايجان شرقي

     

    اعلان جنگ بر علیه ستارخان سردار ملی:

    بنا به مشاهدات عینی - اخباری که از سراسر شهر تبریز دریافت نموده ایم و گفتگوهای مستقیمی که با مردم و اصناف تبریز داشته ایم چنین به نظر می رسد که کلیه عکس ها و تصاویر مربوط به ستارخان سردار ملی و دلاور آذربایجان از سطح شهر تبریز در حال پاک شدن است. به گونه ای که به کلیه اصنافی که اقدام به نگهداری عکس ستارخان در محل کار خود می نمایند اخطار داده شده و تعهدنامه کتبی گرفته می شود تا از آویزان نمودن عکس ستارخان در محل کارشان خودداری نمایند.هم چنین در یک مورد نیز که عکس ستارخان بر دیوار یکی از مدارس شهر تبریز نقش بسته شده بود عکس مذکور با رنگ پوشانیده شده است.

    گویا پاسخ رشادت ها و جانفشانیهای مردم آذربایجان در راه سربلندی ایران و بالتبع آن آذربایجان(که از آن به عنوان سر ایران یاد می شود) اینگونه خواهد بود.آنهایی که می کوشند ضعف درونی خویش را با اعمال بیمارگونه بروز دهند بدانند که فرزندان آذربایجان ستارخان ها باقرخانها و بابک ها و ... را زنده نگاه خواهند داشت و به هیچ وجه اجازه نخواهند داد که حتی ذره ای نیز از ازرش این قهرمانان کاسته شده و یاد خاطره ی آنها به دست فراموشی سپرده شود.

     

    اولو بابک نوه سی ستارام ائللر ائشیدین

    ائلیمه ظئولم ائده نی کیم اولا دشمن سانیرام

     

     

    ستارخان سردار ملی

     

    میراث فرهنگی : خانه ستارخان زمان روسها تخریب شده است

    دکتر اعلمی در مجلس : تخریب به تازگی رخ داده است.

     

    نماینده ی مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی ادعای سازمان میراث فرهنگی را مبنی بر تخریب خانه ستارخان در زمان روسها را تکذیب کرد.

    تبريز-خبرگزاري ميراث فرهنگي-گروه ميراث فرهنگي- اگرچه رئيس سازمان ميراث فرهنگي وگردشگري استان آذربايجان شرقي مي گويد بيشتر بناي خانه ستارخان در زمان حمله روس‌ها ويران شده و چيزي براي ثبت ميراث فرهنگي باقي نمانده است، اما نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي تخريب خانه ستارخان در دوره روس را تكذيب كرد.

    "خداوردي كريم‌خاني"، رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري پس از تخريب خانه ستارخان به وسيله شهرداري در واكنش‌هاي شديد افكار عمومي و رسانه‌هاي سراسري و محلي اعلام كرد  اين خانه در زمان‌روس‌ها تخريب شده‌است.

     اما "اكبر اعلمي"، نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي در گفتگو با ميراث‌خبر تخريب اين بنا در دوره روس‌ها را تكذيب كرد.

     به گفته اعلمي بسياري از اهالي تبريز با ارسال پيام كوتاه بسيار اعتراض‌ خود را نسبت به تخريب اين خانه ابراز به وي داشته‌اند.

     در همين حال خداوردي كريم‌خاني"، رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري عنوان كرده است :« وارثان اين خانه اين ملك را فروخته‌اند و در حال حاضر ملك مذكور توسط خريدار در حال تخريب و بازسازي است و سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري هيچ دخالتي در اين ماجرا ندارد.»

     اين مقام مسئول، با بيان اينكه تنها فضاي باقي مانده از اين ملك باغچه‌اي بوده كه چند سال پيش بين وراث تقسيم شده است، تاكيد كرد: «در زمان تفكيك وراث به سازمان مراجعه كردند و براي ملك خود سند تفكيكي گرفتند.»

     كريمي نژاد گفته است:« هم‌اكنون در حال بررسي و گفتگو با شهرداري براي جلوگيري از تخريب آن هستيم.»

     رئيس سازمان ميراث‌فرهنگي،‌صنايع‌دستي و گردشگري استان آذربايجان شرقي تاكيد كرد:« چون اين خانه جزئي از ميراث معنوي محسوب مي‌شود به دنبال آن هستيم تا براي حفظ اين ميراث كاري انجام دهيم.»

     همچنين "بهروز عمراني" معاون حفظ و احيا آذربايجان شرقي در مورد تخريب خانه ستارخان تاكيد كرد:« به دليل تخريب بخش اعظمي از ساختمان در حمله روس‌ها، بناي مذكور بيشتر به لحاظ معنوي ارزش ثبت دارد. با اين حال اين سازمان نيز نسبت به موضوع بي‌تفاوت نبوده و با همكاري شهرداري تبريز از همان روز نخست تخريب طرح شكايتي را تنظيم كرده تا با مالك ساختمان برخورد جدي داشته باشد.»

     خانه ستارخان در عصر جنبش مشروطه ( از اواخر حكومت ناصرالدين شاه تا زمان حكومت سه ساله محمدعليشاه ) محل سازماندهي و ستاد فرماندهي مبارزان مشروطه خواه و جنگ‌هاي ضد استعماري ستارخان و نيروهاي وي عليه استعمار روس بود.

     اين خانه پس از عزيمت ستارخان و باقرخان به تهران در سال ? ????هجري - قمري در غربت ماند.

      پس از يورش دوم روس‌ها به تبريز در جريان شكست مشروطه ، خانه يا ستاد فرماندهي انقلابيون مشروطه خواه توسط اشغالگران به توپ بسته شد.

     اين حوادث كه با به‌دار آويخته شدن مبارزان و چندتن از سرداران و علماي شاخص تبريز توسط بيگانگان و دشمنان ايران همراه بود، در تاريخ كشورمان به عنوان صفحات آموزنده در اختيار نسل جوان است. 

     

    پاسخ حاکمیت وقت به سردار و سالار ملی

    آخرین عکس از ستارخان و باقرخان قهرمانان نهضت مشروطه:

     

    یک روح بزرگ تا احقاق آرمان هایت آرام نگیر !!!

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    توهین...

     

    کاری نکنید که دچار خشم گرگان خاکستری شوید و در آتش غضب مردمان سرزمین آتش و آذر تبدیل به خاکستر شوید....

     

    http://www.azadtabriz.com/news/?p=6552

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    شهر من....

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    آخرین درس

     

    آخرین درس

    آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلم واقع گردم؛ علی الخصوص که معلم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم.هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه ای داشتند.این همه ، خیلی بیش تر از قواعد دستور ، خاطر مرا به خود مشغول می داشت اما در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب ، راه مدرسه را پیش گرفتم.

    وقتی از پیش خانه ی کدخدا می گذشتم ، دیدم جماعتی آنجا ایستاده اند و اعلانی را که بر دیوار بود ، می خواندند.دوسال بود که هر خبر ملال انگیز که برای ده می رسید ، از این جا منتشر می گشت.از این رو من – بی آن که در آنجا توفقی کنم – با خود اندیشیدم که « باز برای چه ما خوابی دیده اند؟ » آن گاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام ، خود را به مدرسه رساندم.

    در مواقع عادی ، اوایل شروع درس ، شاگردان چندان بانگ و فریاد می کردند که غلغله ی آن ها به کوی و برزن می رفت. با آواز بلند درس را تکرار می کردند و بانگ و فریاد برمی آوردند و معلم چوبی را که همواره در دست داشت ، بر میز می کوبید و می گفت:«ساکت شوید!»آن روز هم من به گمان آن که وضع همان خواهد بود ، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمه ی شاگردان آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی آن که کسی متوجه تاخیر ورود من گردد ، بر سر جای خود بنشینم اما بر خلاف آن چه من فکر می کردم آن روز چنان سکوت و آرامش در مدرسه بود که گمان می رفت از شاگردان هیچ کس در مدرسه نیست.

    از پنجره به درون کلاس نظر افکندم؛ شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلم با همان چوب رعب انگیز که همواره در دست داشت ، در اتاق درس قدم می زد.لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم.پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می بردم اما دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم ؛ لیکن معلم ، بی آن که خشمگین و ناراحت شود ، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت:«زود بیا سر جایت بنشین؛نزدیک بود درس را بی حضور تو شروع کنیم.»

    از کنار نیمکت ها گذشتم و بی درنگ بر جای خود نشستم.وقتی ترس و ناراحتی من فرونشست و خاطرم تسکین یافت ، تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن ، لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید ، بر تن کرده است.گذشته از آن ، تمام اتاق درس را ابهت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است ، فرا گرفته بود ، اما آنچه بیش تر مایه ی شگفتی من گشت ، آن بود که در انتهای کلاس بر روی نیمکت هایی که در مواقع عادی خالی بود ، جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخدا و مامور نامه رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می آمدند . پیرمردی که کتاب الفبای کهنه ای همراه داشت ، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می نگریست.

    هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم ، معلم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم اما سخت ، که هنگام ورود با من سخن گفته بود ، گفت:«فرزندان ، این بار آخر است که من به شما درس می دهم.دشمنان حکم کرده اند که در مدارس این نواحی ، زبانی جز زبان خود آن ها تدریس نشود.معلم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان مادری شماست که امروز می خوانید.از شما خواهش دارم که به درس من درست دقت کنید.»

    این سخنان مرا سخت دگرگون کرد.معلوم شد که آن چه بر دیوار خانه ی کدخدا اعلان کرده بودند همین بود که : «از این پس به کودکان ده آموختن زبان محلی ممنوع است.» آری این آخرین درس زبان مادری من بود.مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدر تاسف خوردم که پیش از آن ساعت های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آن که به مدرسه بیایم ، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم.کتاب هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال انگیز می نمود ، دستور زبان و تاریخی که تا این این زمان به سختی حاضر بودم به آن ها نگاه کنم ، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آن ها به سختی ناراحت و متاثرم می کرد.درباره ی معلم نیز همین گونه می اندیشیدم.اندیشه ی آن که وی فردا ما را ترک می کند و دیگر او را نخواهیم دید ، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم ، از صفحه ضمیرم یک باره محو کرد.معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس های نو خود را بر تن کرده بود و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای کلاس نشسته بودند.گفتی تاسف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می رفت که این جماعت به درس معلم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه روزی و مدرسه داری و خدمت گزاری قدردانی کنند.

    در این اندیشه ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند.می بایست که برخیزم و درس را جواب بدهم.راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس دستور را که بدان دشواری بود ، از بر بخوانم اما در همان لحظه ی اول درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرات نکردم سر بردارم و به چشم معلم نگاه کنم.

    در این میان ، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می گفت:

    «فرزند ، تو را سرزنش نمی کنم ؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است.آدمی همیشه به خود می گوید ، وقت باقی است ، درس را یاد می گیریم اما می بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد . افسوس؛بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم.اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته اند ، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند:«شما چگونه ادعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آن که زبان خود را نمی توانید بنویسید و بخوانید؟»

    با این همه ، فرزند ، تنها تو در این کار مقصر نیستی.همه ی ما سزاور ملامتیم.پداران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده اند و خوش تر آن دانسته اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیش تر به دست آورند.من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟آیا به جای آن که شما را به کار درس وادارم ، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام؟ و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می افتاد ، شما را رخصت نمی دادم تا در پی کار خویش بروید؟

    آن گاه معلم از هر دری سخن گفت و سرانجام،سخن را به زبان مادری کشانید و گفت :«زبان ما در شمار شیرین ترین و رساترین زبان های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش هم چنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد ، تا وقتی که زبان خویش را هم چنان حفظ می کند ، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.» آن گاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت .تعجب کردم که با چه آسانی آن روز درس را فهمیدم.هرچه می گفت به نظرم بسیار آسان می نمود.گمان دارم که پیش از آن هرگز بدان حد با علاقه درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن ، با چنان دقت و حوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مرد نازنین می خواست پیش از آن که ما را وداع کند و درس را به پایان برد ، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همه ی معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

    چون درس به پایان آمد ، نوبت تحریر و نوشتن رسید.معلم برای ما سرمشق هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آن ها عبارت «میهن ، سرزمین نیاکان ، زبان مادری»به چشم می خورد.این سرمشق ها که به گوشه ی میزهای تحریر ما آویزان بود ، چنان می نمود که گویی در چهار گوشه ی کلاس ، درفش و بیرق ملی ما را به اهتزاز درآورده باشند.نمی توان مجسم کرد که چطور همه ی شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند.در آن سکوت و خموشی جز صدای قلم که بر کاغذ کشیده می شد ، صدایی به گوش نمی آمد.بر بام مدرسه کبوتران آهسته می خواندند و من در حالی که گوش به ترنم آن ها می دادم ، پیش خود اندیشه می کردم که آیا این ها را مجبور خواهند کرد که سرود خود را نیز به زبان بیگانه بخوانند؟

     

     گاه گاه که نظر از روی صفحه ی مشق خود برمی گرفتم، معلم را می دیدم که بی حرکت بر جای خویش ایستاده است و با نگاه های خیره و ثابت ، پیرامون خود را می نگرد؛تو گفتی می خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود ، در دل خویش نگاه دارد.فکرش را بکنید!چهل سال تمام بود ، که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود.تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود ، این بود که میزها و نیمکت ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی رنگ گشته بود و نهالی چند که که وی در هنگام ورود خویش در باغ کاشته بود ، اکنون درختانی تناور شده بودند.چه اندوه جان کاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و تنها حیاط مدرسه بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید.

    با این همه ، قوت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد .پس از تحریر مشق ، درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند.در آخر اتاق ، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خود در آن می نگریست ، با کودکان هم آواز گشته بود و با آن ها درس را با صدای بلند تکرار می کرد.صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می داد و هوس می کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند.

    در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرا رسید و در همین لحظه ، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین باز می گشتند ، در کوچه طنین افکند.معلم با رنگ پریده از جای خویش برخاست .تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پر مهابت و با عظمت جلوه نکرده بود.گفت:

    «دوستان ، فرزندان ، من...من...»

    اما بغض و اندوه ، صدا را در گلویش شکست.نتوانست سخن خود را تمام کند.سپس روی برگردانید و پاره ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می لرزید ، بر تخته سیاه این کلمات را با خطی واضح نوشت:«زنده باد میهن!»

    آن گاه همان جا ایستاد؛سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید ، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد.بروید،خدا نگهدارتان باد!»

     

     

    آفونس دوده - قصه های دوشنبه

     

    یاشاسین آنا دیلیم

    یاشاسین تورکی دیلیم

    یاشاسین آنایوردوم

    یاشاسین آذربایجانیم

    (زنده باد زبان مادریم

    زنده باد زبان ترکی ام

    زنده باد وطنم

    زنده باد آذربایجان)

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    بذقورد

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    اولدوز سوز گویلر...

     

     

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    هارای هارای من تورکم

     

    ۱ خرداد سالگرد قیام ملت آذربایجان علیه شونیسم فارس گرامی باد...

    هارای هارای من تورکم

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    یاشاسین آذربایجان

     

     

    یاشاسین آزادلیغی یاشاتماق اوچون یاشایان میللت

    شیخ محمد خیابانی

     

     

    آزادلیق ، آرزی سیز اُولماق دادیر...

     


     

    آخرين حرفام:

    موضوع مطالب: 

    دوستان عزيزم:

    ویدئوهایی تقدیم به روح شهید ندا صالحی
    قارا گئجه لر
    دلی کونول
    حمایت از اعلمی: توطئه یا اشتباه- چنگیز قاراخانلی
    Gözlerin - Baris Akarsu
    گوته و عقل
    تولستوي و بشريت
    Traxtor Wallpaper2
    Traxtor Wallpaper1
    مجلس ترحیم دکتر سرداری نیا برگزار شد.

    آذربایجان
    سئوگی
    با بزرگان
    آذربایجان گورملی لره
    اشعار 30یا 30
    ملانصرالدین لطیفه لری
    تراختور
    استاد شهریار

    حاجی
    مامان فائزه
    آبجي ثمين
    آبجي سكينه
    آبجي زهره
    آبجي قارانقوشم
    نسیم666
    Luders
    بروبچ دانشگاه آزاد تبریز
    توپچی های تبریز
    داستانهای لارا
    روزهایی که میگذرند...
    آرزو
    تشکل دانشجویی آرمان
    آیدا-کوچه
    نجوای خاموش
    صبحانه
    سرابچه تنهایی
    معبود خاموش
    دستهایم خالیست
    هزار چشمه ی مریم
    کچل خان
    پریسا
    آذربایجان ادبیاتی
    انجمن اسلامی دانشگاه آزاد تبریز
    خزان مهر
    حرف های تنهایی
    زنوز اوغلی
    تراختور
    بیایید در کنار هم بودن را تجربه کنیم
    سورل
    متالیکا - نیما
    کانون هواداران تراکتورسازی تبریز *)
    bizimazerbaycan
    اس ام اس (تنها)
    آذربایجان
    لیست وبلاگ نويسهاي ترک
    perspective
    وبلاگ مریم ها (از ملت عرب ایران)
    شعر طنز اصغرآقا
    صدای دانشجو دانشگاه آزاد شهر ري
    خبرنامه امیرکبیر
    10 بهمن -همبستگی با دانشجویان دربند
    اکبر اعلمی
    داستان-عکس خفن-دانلودستان
    آذر تورک
    سانی ، گرگ زخمی
    GƏLƏCƏK BİZİMDİR
    یالنیز قالان آتیلا
    دکتر صمد صباغ (استاد جامعه شناسی)
    آیریلیق
    حاجیسم و حاجیست پیشگان
    دوکتور صمد سرداری نیا

    تیر 1388    اردیبهشت 1388    فروردین 1388    مهر 1387    مرداد 1387    اردیبهشت 1387    فروردین 1387    اسفند 1386    بهمن 1386    دی 1386    آذر 1386    آبان 1386    مهر 1386    شهریور 1386    مرداد 1386    تیر 1386    خرداد 1386    اردیبهشت 1386    فروردین 1386    اسفند 1385    بهمن 1385   

       



    COPYRIGHT BY ABEEEEEEB©2004-2007
    http://www.ari2.BLOGFA.COM