شب ها گذشتند و روزها نیز.
صبح شده بود.
می گفتند قطار زندگی صبح رسیده است.
همه آشفته بودیم،
همه نگران ، همه سرگردان.
آری... قطار
شب پرستاره را
گذشته بود و صبح غافل از ما
رسیده بود.
مسافران ، همه آمده بودند.
مسافرانی که نگین های زرین شادی را با خود
از دیاری دور برایمان به سوغات آورده بودند.
قطار رسیده بود و مسافران نیز....
همه خوشحال بودیم و دست پاچه
داشتیم مسافران آن قطار را در دل هایمان پذیرش می کردیم.
ولی....
ولی آنان دلخور که
ریزه دل های شما کجا و وسعت ما ها به کجا!!
تمام سعیمان را می کردیم ، تا قلبهایمان را وسعت بخشیم...
ولی افسوس که باز هم ، کم آوردن سهم ما می شد و شرمندگی روزیمان.
ما که شب ها را با آرزوی نشاندن لبخندی سرخ بر لبهای دوستانمان
به صبح رسانده بودیم...
ما کi کوچه های خاکی مسیرشان را به عرق تنمان آب زده بودیم...
ما که دل کوه خستگی ها را فرهاد منشانه به امید شیرین مان کنده بودیم...
الان دیگر با مقصودمان چنان فاصله ای نداشتیم،
آری...
آنان در کنارمان بودند،
هرچند فاصله ها بود بینمان...
دیگر خورشید وسط آسمان شراره می کشید،
ظهر شده بود.
وقت آن بود که وجودشان را مهمان صمیمیتمان کنیم
و سفره هاشان را لبریز از مهربانیمان...
خود نیز همراهمان بودند.
- نگین ، ستاره ، فائقه –
یاریمان کردند.
نمی دانم واقعا مهربانیمان را پسندیده بودند یا نه؟!!
ولی می گفتند مهربانیتان کش می آید.
شاید...
ولی حتما.
مهربانی ما چیزی نیست که پاره شود.
مهربانی ما ، مهربانیست.
شب شده بود.
ستاره ها چه شیرین و زرین می رقصیدند.
و هوا چه زوزه ها می کشید.
آنان رفته بودند...
ولی ما هنوز در کلبه ی درویشمان در تدارک شیدایی بودیم.
امروز ، تمام شده بود.
- هرچند نفهمیدیم.-
فردا را همقدم با نازنین های مریم آغاز کردیم.
فردایی که اولین بود و آخرین.
فردایی که تا ابد ترانه وجودمان خواهد بود.
امروز و فرداها می گذشتند،
نمی توانستم کاری کنم،
در توانم نبود،
هرچند ، می خواستم در آغوش بگیرم آن روز ها را
و نگذارم که به آن راحتی تنهایم بگذارند.
ولی..... ولی افسوس.
تنها می توانستم که امروز و فرداها را با تمام آن مسافران
بر برگ خاطره ای ، نقش کنم ،
و در آلبوم سبز چنارم نگه دارم.
تنها چنین می توانستم....
تمام امروزها گذشتند و به آخرین فردا رسیدیم،
فردایی که به زندگیم فرشتگانی بخشید از جنس پدرانم.
- فرشتگانی از جنس : ستاره ، شراره ، شیرین ، نگین ، زرین .... –
پریانی شیدا پیشه
فردا رسیده بود و دیگر نمی شد کاری کرد،
فردا رسیده بود.
نفرین بر این فردا.
نمی توانستیم کاری کنیم،
نمی شد کاری کرد،
جز اینکه برایشان بسرایم ترانه ای از کوچه لر...
و فریاد های اشک آلودمان را بدرقه ی راهشان کنیم.
بدرقه ی راهشان.....
و....
خداحافظ....
خداحافظ همین حالا.....

(تقدیم به بروبچ فرزانگان کرج )